+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 7:32 توسط ابراهیم بحرانی |
در آستانه سالگشت وفات یکی از بانوان بزرگ اسلام جناب ام البنین به چند مورد از مؤلفه های شخصیتی این بانوی بزرگوار اشاره کنم. 1.شجاعت: 3.علاقه اوبه خاندان نبوت ومعرفت او به امامت: 4.شعر: 5.پیام رسانی:
جناب ام البنین ازلحاظ نسب خاندانی شجاع بودند.به گونه ای که آنها را چنین می شناختند که معروف شده بود که با نوک شمشیر بازی می کنند.
شاهد بر آن اینکه وقتی امیرالمؤمنین علی (ع)ازبرادرش عقیل خواست زنی را برایش انتخاب کند که زاده شجاعان باشد(ولدتها الفحولة لتلد ولدا لی ولدا شجاعا) برادرش عقیل جناب ام البنین را به او پیشنهاد داد.
استاد مطهری(ره)می فرماید:آرزوی امیرالمؤمنین درازدواج با ام البنین با تولد قمربنی هاشم(ع)برآورده شد.
2.ادب:
جناب ام البنین در ادب به گونه ای بودند که گویا ادب در مکتب او زانو زده است.به چند نمونه اشاره کنم.
الف:وقتی به خانه علی آمد به حضرت زینب(س)عرض کرد:زینب جان من آمده ام خدمتگذار شما باشم.
ب:بعد ازچند روز زندگی در خانه حضرت وقتی متوجه شد که بچه های تازه مادر از دست داده با شنیدن نام مادر به یاد مصیبات مادرشان افتاده و غمگین میشوند به حضرت گفت:علی جان ازاین به بعد مرا فاطمه صدا نزن.
ج:وقتی قمر بنی هاشم متولد شد قنداقه نوزاد را دور سر حسین می چرخاند و میگفت:فدای سر حسین و بچه های فاطمه.
وقتی بشیرخبر شهادت امام حسین(ع)ویاران باوفای حضرت را به مدینه آورد یکی ازکسانی که سراسیمه به استقبال کاروان اسرا آمد ام البنین بود
که وقتی شنید چهار پسر رشیدش در کربلا شهید شده اند فرمود:پسرانم و همه عالم به فدای حسین(ع).
مرحوم مامقانی می نویسد:این شدت علاقه اوکاشف ازبلندی معرفت او در ایمان و قوت معرفت او به امامت است.
علامه سیدمحسن امین می نویسد:ام البنین شاعری خوش بیان واز خانواده ای اصیل وشجاع بود.
به نمونه ای از اشعارش که در سوگ قمربتنی هاشم سروده اشاره کنم.
یامن رای العباس کر علی جماهیر النقد
ووراه من ابناء حیدر کل لیث ذی لبد
انبئت ان ابنی اصیب برأسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی امال برأسه ضرب العمد
لوکان سیفک فی یدیک لما دنی منک احد
جناب ام البنین بعد از اطلاع از شهادت فرزندانش همه روزه کنارقبرستان بقیع می آمد ودر آنجا شکل چهار قبر درست کرده بود و در فراق عزیزانش نوحه می خواند وضجه می کرد ومردم دور او جمع می شدند وازگریه او به گریه می آمدند و به این صورت پیام کربلا را به مردم مدینه منتقل می کرد.
مردم اجتماع کننده می گفتند ای ام البنین اینقدر بی تابی نکن و او میگفت:
لا تدعونی ویک ام البنین
تذکرینی بلیوث العرین
+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 13:23 توسط ابراهیم بحرانی |

فاطمه، يادگار رسول خدا و تنها دختر اوست.
مدينه، عطر محمد(ص) را از او استشمام مىكند و در خلق و خلق، به او مىنگرد كه «آينه مصطفىنما» است. فاطمه، موهبتبزرگ خدا به بشريت است. كوثر هميشه جوشان و جارى و فيضگستر ابدى است. اما بانويى است، شكستهبال و پر، رنجديده و محزون، غريب و بىپناه، و در داغ رحلت رسول خاتم، دل شكسته و مغموم. مگر چند روز از آن «ماتم بزرگ» از رحلت آخرين سفير حق، از كوچ آخرين منادى ملكوت گذشته، كه باغ رسالت چنين خزان و گل عصمت اينگونه پرپر شده است؟ مدينه، بوى غم و رنگ ماتم دارد. آنان كه در پى «چگونه زيستن» و يافتن «الگوى حيات» بودند، به فاطمه مىنگريستند. فاطمه در طاعت و خشيت و عفاف و حجاب و حيا، «ميزان» بود. چشمهسار حكمت و رحمت و عطوفتبود. خشم و رضاى او، ميزان خشم و رضاى رحمان بود،جلوه همه كمالات مكتب و مظهر همه خوبيهاى انسان! دختر رسالتبود و همسر ولايت و مادر امامت. بانوى بانوان جهان بود، «سيدةنساء العالمين». اما اينك ... پس از وفات امين وحى، در خلوت غمگينانه مولا، تنهاترين انيس لحظههاى غربت اوست. على(ع) را، يگانه محرم راز و مرهم دردهاى جانگداز! راستى، داستان «رخ كبود» و «بازوى ورم كرده» و «ميخ در» و «سينه مجروح» چيست كه كتاب تاريخ را باغم، رنگ زده است؟ كيست مفسر آن رازهاى پنهان و دردهاى نهان؟ گرچه رسول مدنى در مدينه، خفته در خاك است، اما چشم خدايىاش بصير و بيناست و جسارتها در همين مدينه، پيش چشمان بيدار رسول، شكل مىگيرد. اين «مادر نمونه تاريخ» در كوچههاى پر ز غربت مدينةالنبى، در پى دستى است كه به يارى و حمايتش بر خيزد و در جستجوى پايى است كه براى احقاق حقش به راه افتد و زبانى كه به دفاع از او در كامى بچرخد! سلام برآن سينه زخمى، كه بوسهگاه محمد(ص) بود و عطر بهشت را با خود داشت. وقتى بلبلى به فراق گل مبتلا مىشود، چهمىماند، جز ناليدن و گريستن و فغان؟ اينك، مدينه پيامبر، محل التقاى اين فراقها و كانون فراق گلها و بلبلهاست. فاطمه، در فراق محمد سوخت، و اينك، على در فراق زهرا مىگدازد. و... حسنين و زينبين، گلهاى نوشكفته اين بوستان عرشى اشك مىريزند و عزادارند. فراق فاطمه، تنها على را داغدار نكردهاست، چشم فضليت در اين مصيبت عظمى مىگريد و آه از نهاد حق بر مىخيزد و كوه غم بر دوش «امت رسول(ص)» سنگينى مىكند. و مدينه انس گرفته به اين «محبوبه خدا» چگونه است؟ بقيع و احد و روضه رسول و بلال و فضه و... چه كسى سوگوارتر است و صاحب عزا كيست؟ «يك طرف، دل شكسته حسين و زينب و حسن يك طرف على ز رحلت تو سوگوار رفتى اى قرار دل اى كه پركشيدهاى به سدره حضور و بارگاه نور خانه تو مانده است، با چهار كودك يتيم و يك على در انتظار...» چگونه باور كردنى است، آن همه جفا بر آل مصطفى؟ و آن بىحرمتى به حريم فاطمه؟ هر روز، آن رسول بزرگ، هنگام عبور از برابر خانه فاطمه، به اهل آن خانه كه طاهر و مطهر بودند، سلام مىكرد و آيه تطهير مىخواند. دستوسينه زهرا،بوسهگاهمحمد(ص)بود، «مودت ذى القربى» سفارش پيامبر و مزد رسالتبود، چه زود، صاحبان هوس بر اسب فتنه سوار شدند و ميراث نبوى را غارت كردند و وديعه رسول را آزردند!... «بعد از آن همه شهيد، بعد از آن همه سفارش اكيد، آن همه حديث و آيه، وعده و وعيد، اينك اهلبيت، مانده در كنار، بنگر اين جفا به جاى آن وفا بنگر اين ستم به جاى آن صفا چهره زمانه گشته شرمسار شيعيان راستين فاطمه، دل شكسته، داغدار و چشمهاى اشكبار...» راستى... قبر فاطمه كجاست؟ و چرا در مدينه، انسان زائر در مىماند كه عقده دل در سوگ «بضعةالرسول»، كجا بگشايد و اشك ديده، پاى كدام نخل بريزد و نشان «بيت الاحزان» را از كه بپرسد و در كجا ايستاده، بر «فاطمه» سلام دهد؟ در مدينه چه گذشت و اكنون چه مىگذرد؟ يك سوى، جوشش صداقت و اطاعت و وفا و عشق به اهلبيت عصمتبود و شيدايى و شيفتگى سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و... سوى ديگر، كينههاى بدر و خيبر و حنين. و اكنون نيز مگر جز اين است؟ باز هم صداى پاى حمله قبايل قريش، باز هم مدينه مانده در حصار! «تانسوزد دل، نريزد اشك و خون از ديدهها» اين نشانه پيوند با زهرا و همدلى با فا طمه و همدردى با على و زينب است. نام «فاطمه»، از تار دلها نواى غم بر مىآورد. ياد «زهرا»، واژههاى محزون و غربت زده را به «غمنامه» تبديل مىكند. و... «ايام فاطميه»، مجموعهاى است از جگرهاى سوزان، چشمهاى گريان، عزاداران سيهپوش، عاشقان درد آشنا، شيعيان وفادار، احساسهاى يتيمانه، دردهاى تنهايى. مرور اوراق كتاب تاريخ، يادآور «رنجهاى شيعه» و درد و داغ «آل الله» است. خدا را شاكريم كه نعمت «غم زهرا» عطايمان كرده است و ما را نمكگير سفره «محبت اهلبيت» ساخته است. از اين رو، روحمان با «اولاد على و فاطمه» همنوايى دارد و جز از «كوثر ولايت» سيراب نمىشود و جز از «شراب مودت» جام بر نمىگيرد. خوشيم كه جرعهنوش ولاييم و اسير سلسله غم اين خاندان. محبتمان منحصر در «ذى القربى» است. خاندانى كه هم شايسته «دوست داشتن»اند، هم اشك ريختن بر رنجهايشان و سوختن در مصبيتها و داغهايشان. امروز ما، در فاطميهاى به وسعت ايران اسلامى، سر بر شانه «مظلوميتشيعه» مىگذاريم و آرام آرام مىگرييم و چون شمع مىسوزيم و پيوسته در پىآنيم كه جواب سؤالهاى بىپاسخ مانده خويش را بيابيم. مىخواهيم باز هم سرى به مدينه بزنيم و بر سفينه نجات «عترت» سوار شويم و از موجها بگذريم. «موج فتنهها و كينهها فرا گرفته باز هم دامن مدينه و حجاز را. «اهل بيت»، درميان موجهاى سهمگين يك «سفينه»اند، ثابت و نجاتبخش و استوار مايه اميد و رشته قرار ليكن اين سفينه نجات هم شكسته است دست و بازوى امير عشق، بسته است چشم روزگار، مانده همچنان در انتظار اين دل شكسته، پاى خسته، بىشكيب مانده بىقرار.» و... سوگنامه «بانوى بانوان» را نهايتى نيست. كتاب غم و غربت زهرا، تا ابديت و تا دامنه محشر گشوده است، تا درسهاى ناگفته و ناشنوده اين مكتب و كتاب، به گوش همگان برسد. پايان غم فاطمه، صبح قيامت است و عرصات داورى خدا.سلام بر آن «منظومه غم» كه بىپايان است...
ازنوشته های جواد محدثی
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 12:31 توسط ابراهیم بحرانی |
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشتههای چادرت دست نیاز میآویزد و معرفت به غبار آستان خانهات بوسه میزند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخمها و داغها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانهات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
وجود مبارك حضرت فاطمه علیهاالسلام تنها یك تفكر یا تصور یك حقیقت حیات بخش نیست. بلكه تجسمی عینی و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ایشان در عالم خاكی انسان معناگرا مجبور بود گوشههایی از نعمت یك زن مقدس را در اسطورهها، الههها و افسانهها جستجو كند یا متوسل به پاكدامنی حضرت مریم(ع) یا خردمندی آسیه و وفاداری سارا بشود، بعد از تجسم خاكی و عینی ایشان برای انسان كمالگرا یك الگوی زنده و جاوید پدید آمد و آن شخصیتی والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.
از این رو است كه فاطمه علیهاالسلام را ناموس و علت هستی میدانند. اگر فاطمه علیهااسلام پا به جهان فانی نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمیكرد، دیگر برای پیروانش هدفی وجود نداشت تا برای آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانیان با توسل به اوست كه توكل به احد را میآموزند و از نور هدایت ایشان است كه بركت زندگی دنیایی درك میشود.
بنابراین بیدلیل نیست كه بعد از درگذشت ملكوتی ایشان، بشریت، سرگشته به دنبال مرهمی است تا زخم نبود روح بخش ایشان در عالم فانی التیام یابد. از این روست كه هر چه انسان برای درك حضرت فاطمه علیهاالسلام تلاش میكند، بركت آن بر خودش میتابد و این اصل وجودی نعمت فاطمه علیهاالسلام در دنیا است.
امروز هم شاهد تلاش انسانهای پاكی هستیم كه به دنبال معنویت فاطمه علیهاالسلام در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و یادمانهایی سعی دارند آوای خوش چشمه كوثر را در یادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ایشان باشند.
رسول اكرم صلی الله علیه و آله روایت نمودهاند كه خدای متعال فرمود:
ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمیآفریدم و اگر علی نبود تو را نمیآفریدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمیآفریدم.(یعنی شمایان رمز خلقتید) از امام محمدباقر علیه السلام روایت شده است كه، ولادت حضرت زهرا علیهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سن شریف آن بانو در هنگام وفات هیجده سال و هفتاد و پنج روز بود.
راز دل غمین فاطمه علیهااسلام
"شما ای مردم بر پرتگاه آتش بودید و از فرط ذلت نزد دیگران، همچون جرعه آبی در دست تشنه كامی یا لقمهای در دست گرسنهای و یا چون آتشی كه شخص مستعجلی از آن برگیرد. شما لگدكوب و پایمال بودید و از آب متعفن با سرگین شتر میآشامیدید و از برگهای خاكمال و علف بیابان میخوردید. ذلیل بودید و زبون میزیستید و هر آن مضطرب بودید كه مبادا از این سوی یا آن سوی به شما هجوم آورند و به اسارتتان ببرند. شما این بودید تا خداوند به دست محمد صلی الله علیه و آله با همه آنچه بر او گذشت رهایتان كرد. چه سختیها كه نكشید و چه شكنجهها كه ندید.
هرگاه شاخی از شاخهای شیطان و گردنكشی از یارانش سر بر میداشت و فتنهای از مشركان به خونخواری دهان میگشود، او برادرش علی علیه السلام را در كام آتش رقصان آن و در گلوگاه خطر میافكند و او نیز، تا مغز دشمن را نمیكوفت و آتش سركش فتنه را به آب شمشیرش خاموش نمیكرد، آرام نمیگرفت. در همه این مدت، علی علیه السلام در راه خدا سختی میكشید و به آب و آتش میزد. در كار خدا از جان مایه میگذارد و همواره به رسول خدا نزدیك بود. در میان دوستان و سربازان خدا وقف راه خدا بود و مدام خود را به مشقت میانداخت. در دریای رنج فرو میرفت و هرگز در راه خدا به ملامت مردم وقعی نمینهاد و به ستوه نمیآمد.
ولی شما چه؟ در تمام آن روزها، در رفاه و عیش بودید، خوش میگذراندید و زندگی میكردید و بیدرد بودید. هرگاه درگیری و نبرد پیش میآمد، خود را كنار میكشیدید و ما را تنها میگذاردید و از جنگ میگریختید.
... به كجا میروید؟ چه میكنید؟ هنوز پیكر پیامبر تازه است؛ آیا میگویید كه محمد مُرد و همه چیز تمام شد؟ هرگز!
... هان میبینم كه اینك باز زمینگیر شدهاید و دل به تن آسایی و راحت طلبی و دنیا خواهی دادهاید و قصد همیشه ماندن در دنیا كردهاید و كسی را كه به قبض و بسط كار حكومت سزاوارتر است، دور راندهاید و با راحتی و عیاشی، خلوت كردهاید.
... بدانید اگر همه شما هم كافر شوید و به حق پشت كنید، خداوند همچنان ستوده است و احتیاجی به شمایان ندارد.
و بدانید آنچه را كه اینك گفتم؛ گفتم، در حالی كه میدانستم هرگز یاوری نخواهید كرد. ولی آنچه گفتم راز دل غمین من بود كه در سینه جمع شده و دود حزن و اندوه من بود كه در دل خستهام متراكم شده و آه آتش افروزی كه از سینه دردمند من شعله كشیده؛ تنها خواستم با شما حجت را تمام كرده باشم.
+ نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 11:3 توسط ابراهیم بحرانی |
| ||||||